دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۵ - ۱۱:۴۰
کد خبر36981

گفتگو با چاپ کننده دیوان مراثی صافی به شکل جدید/
عکس صافی را از اسفراین پیدا کردیم

photo_2017-03-08_06-54-02.jpg

شهریارنیوز: سیروس قمری کسی است که دیوان مراثی صافی را به شکل جدید چاپ کرده است. در حاشیه برگزاری کنگره صافی گفت و گو با او خالی از لطف نیست.

نسخه‌ای که در بنیاد کتابخانه فردوسی از دیوان مراثی صافی چاپ کرده‌اید از کجا به دستتان رسید؟

نسخه فعلی را اول‌بار ما در بنیاد کتابخانه فردوسی از روی نسخه چاپخانه سعادت حسینی که با نظارت خود مرحوم صافی در عهد حیات ایشان منتشر شده بود، چاپ کردیم. بعدها هم با نظارت پسر مرحوم صافی این دیوان در انتشارات منشور هم چاپ شد. ما برای اینکه یک نسخه کامل را به مخاطب عرضه کنیم و خدای ناکرده سانسور نشود، از روی آن نسخه چاپ سعادت حسینی برداشته‌ایم.  نسخه اصلی این کتاب را که «استاد هریسی» خطاطی کرده بودند از چاپ سعادت حسینی گرفتیم و عینا کپی آن را افست کرده‌ایم چیزی کم و زیاد نکرده‌ایم.

سلیقه من این است که کتاب‌هایی که چاپ می‌کنیم از دواوین شاعران آذربایجان، سعی می‌کنم همراه با تصاویر شاعر باشد. مثل «دیوان فضولی» و «دیوان سید عظیم شیروانی» که سعی کرده‌ام از عکس‌هایشان استفاده کنم. بینهایت دلم می‌خواست این سنت جاری را در چاپ دیوان مراثی صافی پیاده کنم. نکته جالب ماجرا اینجاست که می‌شود گفت عکسی که ما از مرحوم صافی در این نسخه در صفحات نخست به چاپ رساندیم، منحصر به فرد است. ما بعدها فهمیدیم ایشان پسر دارند و فکر می‌کردیم از خانواده ایشان عملا به کسی دسترسی نیست. شنیدیم صافی در اسفراین فامیلی دارند، به سراغشان رفتیم و از آلبوم ایشان این عکس را پیدا کردیم و در این نسخه استفاده کردیم و از این بابت هم خیلی خوشحال بودیم.

آنطور که شنیده‌ام حضرتعالی زحمت چاپ اول تعداد قابل توجهی از دیوان‌های شعر قله‌های شعر ترکی آذربایجانی را در کارنامه دارید...

می‌شود گفت که برای احیای زبان آذری بنا به نظر صاحب‌نظران و مردمان فرهنگ دوست آذربایجان، در دوره ممنوعیت و سختگیری فراوان حکومت پهلوی برای این زبان، این کار را ما رایج کرده‌ایم. ما در حدود سیصد جلد کتاب به زبان‌های ترکی آذربایجانی منتشر کرده‌ایم. الان متاسفانه بازار کتاب خیلی راکد است. من به آمار کتاب‌ها نگاه می‌کنم می‌بینم قبلا که ده هزار نسخه کتاب چاپ می‌شد، اکنون به دویست نسخه رسیده است؛ یعنی این برای فرهنگ ما یک فاجعه است. علتش را هم در این می‌بینمکه اینترنت، تبلت، کامپیوتر و گوشی جلوی مطالعه کتاب را گرفته‌اند. وقتی قیمت یک دوره تفسیرالمیزان پانصد هزار تومان است، به جای اینکه کسی این پانصد هزار تومان را بابت آن بدهد، با شش هزار و پانصد تومان، چهار حلقه سی‌دی می‌گیرد و در کامپیوتر باز می‌کند و هر صفحه یا هر آیه‌ای را که دوست دارد مطالعه می‌کند؛ این فرد با خود می‌گوید هم باید پانصد هزار تومان پول بدهم و هم قفسه‌ام را پر کنم؟ چهار تا سی دی مرا کفایت می‌کند. پدر من شاهنامه و قرآن را هم به ترکی ترجمه کرده است. مثلا «حیاة‌القلوب» را به ترکی ترجمه کرده به نام «حدیقةالمؤمنون» که متاسفانه اکثر اینها بسیار کمیاب است؛ الان در بازار پیدا نمی‌شوند. مثلا نسخه اصلی هوپ هوپ نامه را ما چاپ کرده‌ایم که الان نیست. نهج‌البلاغه عبدو را به زبان ترکی ترجمه کرده‌ایم الان نیست. از شاهنامه یک جلد به عنوان نمونه نگه داشته‌ام. بقیه کتاب‌های مذهبی و فقه که در یک‌جا جمع کرده‌ام به صورت سنگی چاپ کرده‌ایم. بعضی داستان‌های فلکولور آذربایجان را هم من جمع‌آوری کرده‌ام از جمله «کوراوغلو» و «اصلی کرم» و «خود‌آموز ترکی» و «گیرویه». آنچه که ما را در این صنف ثابت قدم نگه داشته است عشق و علاقه‌ی کتاب است. یعنی به مادیات فکر نمی‌کنیم. هر روز می‌آیند و می‌گویند که آقا این همه کتاب را می‌خواهی چه کار؟ کتاب‌ها را بردار ما به شما در ماه پانزده میلیون تومان پول بدهیم و در اینجا مانتو بفروشیم؛ هیچ کس از مادیات نمی‌گذرد. ولی ما کتاب را ترجیح داده‌ایم. اگر خوب دقت کنید در این گذر (پیاده‌گذر تربیت) تنها کتاب‌فروش ما هستیم. این واقعا دردی است در اجتماع ما؛ در بازار شیشه‌گرخانه بیست‌و‌چهار کتاب‌فروشی دایر بود؛ کتابفروشی سعدی، سروش، تهران، حقیقت و... همگی جمع کردند و رفتند و الان در جای آنها یا حلوا می‌فروشند یا جگر و دل و روده؛ این یعنی فاجعه. ما را هم فقط عشق و علاقه کتاب نگه داشته است.

کتاب‌هایی که اکثرشان را ابوی من چاپ کرده‌اند، چاپ سنگی بود؛ از جمله «تفسیر جوامع»، «مکاسب»، «شلّمه»، «شرایع» را با چاپ سنگی چاپ کرده‌اند؛ در زمان قدیم هم کتب چاپ تبریز از اینجا به مصر و بیروت و پاکستان می‌رفت ولی متاسفانه الان این رویه وجود ندارد. الان یک عده کتاب‌فروش‌ها که در تبریز به صورت انگشت‌شمار وجود دارند، بازنشسته هستند و با کتاب‌هایی که در زمان قدیم در خانه‌شان داشته‌اند یک جایی درست کرده‌‌اند و جمع کرده‌اند آنجا که عمرشان را سپری کنند؛ کتاب‌فروش اصیل وجود ندارد. ولی من کتاب‌فروش هستم پدرم هم کتاب‌فروش بود پدربزرگم هم کتاب‌فروش ما تا هفت پشت کتاب‌فروش بودیم؛ پدر من وصیت کرده که این پرچم را زمین نگذار؛ به مادیات زیاد فکر نکن. اگر ما ادبیات آذربایجان را احیا نمی‌کردیم، مثل نخود و لوبیا در آش حل شده بود؛ ما مقابلش ایستاده‌ایم.

چند سال قبل که بزرگداشت صدمین سال «صراف» را در فرمانداری برگزار کردند در آن محفل نامی هم از من برده شد. نسخه اصلی را هم در سال 1315 پدر من به طریق سنگی چاپ کرده است. بعد از آن هم در تهران چاپ کرده‌اند. در تبریز هم با مباشرت من چاپ شده است.

 

از پدر بزرگوارتان هم که بانی چاپ دیوان مراثی صافی بودند بفرمایید.

 بنیانگذار بنیاد کتابخانه فردوسی ایشان بودند. این بنگاه نشر ابتدا در بازار حرم‌خانه در انتهای بازار کفاشان قرار داشت؛ بعدها از آنجا به مسجد جمعه بازار آمده است. از آنجا آمده به بازار شیشه‌گرخانه، از آنجا هم به مکان فعلی در پیاده‌گذر تربیت آمده‌ایم. همیشه مغازه پر بود از فضلای تبریز از جمله «شهریار»، «فیوضات»، «حسین امید»، «صفوت» و... در کل می‌توان گفت مغازه پدرم پاتوق مفاخر آذربایجان بود. عمویم «صحاف» هم که برادر ایشان بودند؛ علت اینکه پدرم «قمری» است و برادرش «صحاف» این است که در زمان رضا شاه برای اینکه اینها سرباز نروند اسم‌هایشان را عوض کرده‌اند. یک عمو هم دارم به اسم دکتر بزمی که به تازگی فوت شدند. «صحاف» عموی تنی من است. حدود چهار، پنج کتاب ایشان را هم من چاپ کرده‌ام؛ از جمله «گلشن شهدا»، «دهه عاشورا»، «رهروان حقیقت» که استاد شیدا و استاد شهریار برایش مقدمه نوشته‌اند.

ما باید از شما ممنون باشیم که لذت ادبیات کلاسیک را به نسل ما منتقل کرده‌اید. شاید اشعار برخی شاعرانی که کتابشان در مطبعه شما چاپ شده، بعضی‌ها خدای نکرده گم می‌شد یا به دست آدم ناخلف می‌افتاد. شما و شادروان پدرتان این زحمت را کشیده‌اید. از ما فقط یک تشکر خشک و خالی برمی‌آید نمی‌شود قیمتی برای کار شما در نظر گرفت.

من پدر آقای خامنه‌ای را می‌شناختم و با خانواده‌شان رفت و آمد داشتیم. یک بار حدود شش هفت سال پیش رفتم حضور آیت‌الله خامنه‌ای که در آن دیدار چند نفر دیگر هم بودند. برخی کتب چاپ شده را هم بردم خدمتشان. به من گفتند شما چه خواسته‌ای دارید؟ هر کس بود می‌گفت دستور بدهید ایران خودرو به من ماشین بدهد، من گفتم قربان دستور بدهید در تبریز یک دانشکده زبان آذری تاسیس شود. فرمودند فقط همین؟ گفتم بله. دستورش را به آقای ولایتی داده و فرمودند در این باره اقدام کنید.

ارسال نظر